توی روزگار من خنده حرومه... اینا کاری کردن روی لبات خنده نمونه...
ولی من میگم از درد درون که اینم میشه یه مثنوی مث برگ خزون
یا مث کینه،،که با بغض نوشتم یا مث روزی که ندا رو تو خیابوون کشتن!
یا مث درد من،یا مث رنگ سبز! یا مث دردای دل پر از حرف من!...
یا مث جوونی که زانو هاشو بغل کرده! یا جوونایی که دنیلشون عقبگرده!
وااای،چقدر بگم از درد درون؟ چقدر بگم که دنیا بشه رنگین کمون؟
چقدر بگم،از اجتمتع فاسد شدم؟ چقدر بگم از آدمایی که عاشق کشن...؟
چقدر حرفامو توی دلم نگه دارم؟ یا که اشکامو یادگاری لا دستمالم؟
از همون روزی که خودمو فهمیدم با بدبختیای زندگیم جنگیدم...
بدبختیایی که هیچوقت تمومی نداره صبح تا شب داره رو سر تو آتیش میباره!
دیگه از همه چی از همه کس خسته شدم... مث یه زندونی دست و پا بسته شدم!
لای انگشتم حس یه سیگار......! فقط خیره شدم به ترک دیوار.........!
جوونی که شده از زندگی بیزار یه سیاستی که کرده ما رو بیمار
سیاست کثیفی که روی ما یه خط زد یه ولی فقیه مث یه مار ۷خط...!
فقیهی که مردممونو پس زد... نشست و به بی عدالتی دست زد!
فقیه وقیحی که دستاش خونیه! خون ندا و آیدین و جوونایی که....
حرف از حق و عدالت و آزادی بردن خیلی راحت از زندگی خط خوردن!
مث تقویمایی که روزاشون خط خوردن! اونا حتی توی قرآنم دست بردن!!!!
جوونایی که یکی یکی مردن رفتن و آرزوهاشون رو به گور بردن...
جوونایی مث آیدین آغداشلو که روزای سبز ایرانو توی بازداشت بود!
زنا و دخترای شیر دل مث ندا همه تو خیابوونا بودن و یک صدا!
دنبال آزادی بودن و حقوق خود! که از یه بسیجی حروم زاده گلوله خورد....
ولی ماها از نسل بابک و کاوه ایم جنگ میکنیم با هر نامرد و خاءنی ...
که مث افشین بخواد به ما خیانت کنه عربارو وارد این مرز سبز کنه!
ما یه روز آزاد میشیم اینو میدونم واسه همینه که از جونو دل میخونم...